تبلیغات
مطالب آموزشی و درسی - خاطرات
مطالب آموزشی و درسی
کلاس های چند پایه مکانی است برای یادگیری انواع مهارتهای اجتماعی
پاییز سال 1376 بود که از طرف اداره آموزش وپرورش به عنوان اولین معلم در یکی از روستاهای شهرستان بانه به نام روستای زربنه تعیین شدم .روستایی با تعدادی خانوار محروم و دورافتاده و فاقد هرگونه امکانات از قبیل برق ، مدرسه ، بهداشت ، جاده وغیره. بعد از یک ساعت ونیم پیاده روی از جاده اصلی بلاخره ساعت 5 بعدازظهر به روستای مذکور رسیدم. سراغ مدرسه را گرفتم که گفتند این روستا مدرسه ندارد. مرا به منزل یکی از اهالی روستا به نام کاک یونس معرفی کردند. شب بعد از خوردن شام اهالی روستا را جمع کردم تا جایی برای کلاس ومدرسه تعیین کنم. بعد از گفتگوی زیاد یکی از اهالی روستا بنام کاک مصطفی قول داد که یک اطاق جهت تدریس به ما بدهد. فردا که رفتم تا اطاق را ببینم دیدم اطاقی با کف گلی ودیوارهای سنگی ودارای یک پنجره چوبی که شیشه های آن هم شکسته شده بودند. وسط اتاق نیز یک تیغه وجود داشت که آن را با چوب ساخته بودند وهر وقت حرکت می کردی تیغه به لرزه می افتاد وهر آن ممکن بود فرو بریزد. به ناچار آن را با مفتول سیمی  به چوب های بام محکم کردم. سپس شروع به تمیز کردن اتاق با همکاری دانش آموزان کردم. وبعد از نظافت وچیدن میز ونیمکت ها دانش آموزان را که حدود ده نفر بودند به سر کلاس راهنمایی نمودم. از آن به بعد دل مشغولی های من شروع شد که باید برای این بچه های معصوم کاری بکنم وآن ها را از این خرابه نجات دهم. چون

واقعا تدریس در چنین مکانی سخت بود. مخصوصا روزهای ابری وبارانی که داخل کلاس کاملا تاریک می شد وبرق هم نبود تا با آن کلاس را روشن کنیم . بعد ازگذشت دو الی سه هفته یک شب اهالی روستا را به منزل خود دعوت نمودم و در مورد لزوم ساختن مدرسه برای بچه ها، صواب مدرسه سازی و اجر آن و تعاون وهمکاری با یکدیگر به طور مفصل با انها صحبت کردم.  اهالی روستا نیز با آشوغ باز از این مسئله استقبال و همان وقت با توافق یکدیگر جای مناسبی برای ساخت مدرسه تعیین کردیم و قول دادند از فردا کار را شروع کنند. فردا که از خواب بیدار شدم دیدم که چند نفری مشغول کندن جای مدرسه هستند و از این بابت خدا را شکر کردم. بعد از ظهرها نیز خودم بعد از اتمام کلاس به آنها کمک می کردم حتی در روزهای پنجشنبه و جمعه که تعطیل بود به منزل پدرم که فرسنگ ها از آن روستا دور بود نمی رفتم و همراه مردهای روستا مشغول کار مدرسه می شدم. از اینکه می توانستم به این مردان دلیر و کوشا کمک کنم خوشحال بودم. بعد از یک ماه ونیم تلاش شبانه روزی مردم روستا و تشویقات بنده کار ساخت مدرسه به پایان رسید. و فقط در و پنجره های آن مانده بود که آنها را نیز با توجه به قولی که از پیش داده بودند از اداره آموزش و پرورش بانه تحویل گرفتم. خلاصه کار ساخت مدرسه چند روز پیش از عید قربان به پایان رسید. مدرسه ای زیبا با دو اتاق و یک راهرو، دارای سرویس بهداشتی و آب اشامیدنی. به بچه ها گفتم که فردا در مدرسه جدید درس می خوانیم. آن شب از شادی در پوست خود نمی گنجیدم و از اینکه توانسته بودم به بچه های معصوم این روستا کمک کوچکی کنم خدا را شکر می کردم. فردای روز بعد که بسوی مدرسه روانه شدم بچه ها را دیدم که چون پروانه ای بدور شمع در اطراف مدرسه حلقه زده و به شور و شعف مشغول بودند.                                                                                                   

 

 

 

 

 

آدرس : کردستان –بانه –مدیریت آموزش وپرورش بانه –نمایندگی بخش نمشیر –عبداله رستمی

 

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 اسفند 1388 توسط عبداله رستمی | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
این وبلاگ برای کمک به مدیر آموزگاران سخت کوش شاغل در کلاس های چند پایه ایجاد شده است تا با هم فکری یک دیگرکمکی به روش های نوین تدریس در کلاس های چند پایه بنمایند
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :